می کشم هرکه برادرم کشت
چه می خواهی از جانم که اینطور بی محابا بر ما تاخته اید؟
به کدام گناه ناکرده محکومیم به کشته شدن؟
با کدام تیر و تفنگ فریادهایمان را که بر فراز بامهایمان سر می دهیم خفه خواهید کرد؟
با چه جراتی برادرم را کشتی ، به خواهرم تجاوز نمودی و همه را کشتی؟
هر روز که از خواب بر می خیزم گمان می کنم روز آخر زندگیم است.
از هرکه بی خبر می شوم گمان می کنم مرده است ...
تا کی ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط غبار
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸
کاش ...
کاش وقت داشتم ومی نوشتم ...
کاش وقت داشتی می خواندی...
کاش مرا می شناختی ...
کاش تولدت یکشنبه نبود ....
کاش می شد بدون بال پرواز کرد...
کاش همه با هم بودیم...
کاش ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط غبار
سهشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧
یک انسانم .... از زبان یک زن
اگر به خانه ی من آمدی"....برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها.....نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت... می دانی که؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر.......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند......بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یک انسانم "...." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٢ ب.ظ توسط غبار
شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧
خاطره
خاطره ها چقدر زود می گذرن و چقدر زودتر خاطره های جدید می یان جای خاطره های قدیمی رو می گیرن.
چقدر زود گذشت خاطره ی تجدید خاطرات دوران دانشجویی و چه زودتر خاطره باهم بودنمان. اما بیشتر از این حسرت می خورم که کاش بجای اینکه خودم رو درگیر مسادل احمقانه کنم الان فرصت بیشتری برای مرور خاطراتم داشتم.
دلم می خواد یکبار دیگه فرصت داشتم و زمان به عقب بر می گشت و زندگی می کردم با خاطراتی جدیدتر ....
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٢ ب.ظ توسط غبار
سهشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٧
قبولی
بالاخره قبول شدم.
انقدر خوشحالم که می خواهم هرچه زودتر بروم داتشگاه. شوق و ذوق روزهای اول رو دارم. انگار دفعه اولمه می خواهم بروم دانشگاه. باید بروم زودتر دفتر و کتاب و مداد بخرم. هنوز نمی دونم منو بعنوان موسیقیدان می پذیرند یا نه...
به خودم تبریک می گویم...

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٤ ب.ظ توسط غبار
سهشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٧
خواب دیشب
دیشب خواب عجیبی دیدم. چند شبی هست که خوابهایم دیگه خواب نیستند. انگار واقعا دارد اتفاق می افتد. اصلا یک زندگی را توی خواب دیدم. دیشب خواب دیدم که ١٢ اردیبهشت بود و مربی اسکواشم ناراحت بود که من بهش روز معلم رو تبریک نگفتم. واقعا هم اینکار رو نکرده بودم. به هیچکدام از معلمهایم روز معلم را تبریک نگفته بودم. اگر می خواستم تبریک بگویم که باید صبح روز ١٢ تلفنمو بر می داشتم و تا آخر شب به تک تکشون زنگ می زدم. به همه ی دوستهایم، دشمنهایم و ... آخه همه یکجورایی معلم من بودند و در زندگی به نوعی به من درس داده اند گرچه شاید من معلم خوبی نبوده ام. اما در کل از همه درس گرفتم. امروز که ٢ ، ٣ هفته ای میگذره از اینجا به همه معلمهای خودم و همه معلمهای دنیا تبریک می گویم.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۱ ب.ظ توسط غبار
دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
راست و دروغش پای خودت
راستی چند روزه دایره زنگی ما رو بردند و می تونم بگم از کل ساعات کارکردن صدا و سیما که جمع بزنی مجموع کانالها شاید ۳،۴ ساعتش دیدنی باشه. هر طرف می زنی ....رفتم چند تا فیلم و کتاب جدید گرفتم اما مگه این مهمونی بازی های خانوادگی به آدم اجازه می دن آدم چند ساعت برای خودش باشه؟
چند روز پیش یه ایمیل برام اومد که فوق العاده باحال بود. یه مسابقه ای هست توی کانال fox که یه خانم رو آورده بودن. همه خانواده اش یعنی پدر،مادر، خواهر،پدر شوهر، مادر شوهر و شوهرش بودند. یه مسابقه دروغ سنجی که ازش سوال می پرسیدن و باید به سوالات جواب می داد بعد دستگاه دروغ سنج می گفت راست یا دروغه. جایزه اش هم چند صد هزار دلاری بود ....یه جا دوست پسر قبلیش اومد ازش سوال پرسید آیا حاضری با من هنوز باشی ؟ ....
تصور کنید شوهره چه حالی پیدا کرد وقتی جواب آره دختره رو شنید یا یه جایه دیگه مجری پرسید آیا بعد از ازدواجت با کس دیگه ای هم سکس داشتی؟ اونم گفت بله ...
اما بخاطر یه سوال که پرسیدند آیا به نظر خودت آدم خوبی ای و گفت آره باخت. چه گریه ای می کرد ... اما آخرش شوهرش بعد از اون همه شوک بغلش کرد. حالا تصورکنید این توی ایران بود ...
همونجا شوهره پا می شد می زد دختره رو. مادر شوهر پدر شوهره هم پا می شدند می گفتند باید طلاق بدی زنتو. اما قبل از همه اینها دادگاه انقلاب حکم سنگسار این خانم رو می داد ....
اما این وسط تکلیف راست گویی چی می شه؟ بعضی حرفا هستن که هیچ وقت نباید گفته بشن. چه راست، چه دروغ...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٥ ب.ظ توسط غبار
دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
ری را ...
یه cd جدید گوش کردم. اشعار نیما، شاملو ، آتشی ، اخوان و ... رو فردی به اسم سهیل نفیسی بصورت عاشقانه خونده، با صدایی که میل آدم رو به شنیدنش زیاد می کنه. لذت بردم. اسم cd "ری را" هست.حتما بخرید و به کسی که از همه بیشتر دوسش دارید هدیه بدید و وقتی آهنگ ری را گوش کردید یاد من بیفتید .....
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳۸ ب.ظ توسط غبار
دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧
توهین
دیروز رفته بودم کتابفروشی ای توی انقلاب خرید کنم. پشت کانترش کسی نبود. فروشنده ها همه اونور بودن. گفتم آقا میشه لطفا بیاین من کتاب می خوام. گفت خودتون برید اون پشت و هرچی می خواید بردارید. رفتم و ۱ ساعت اون پشت بودم و همه کتابهای ریز و درشت رو وارسی کردم. اما آقای فروشنده با یه لحنی برگشت گفت خانم وقتی می ری اون پشت در کیفتو ببند. انگار دنیا رو سرم خراب شد. مگه من دزدم؟ بابا یا به مردم بها ندین و بهشون اعتماد نکنین یا اگه اعتماد کردین لهشون نکنید!!!!

¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٢ ق.ظ توسط غبار
یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
واقعا که!!!
دیگه نوبرشو آوردن! یهو بگین همه چیز حرام و نجس و ...
http://www.mtb.ir/fa/index.php?option=com_content&task=view&id=1096&Itemid=56
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ب.ظ توسط غبار
